نوشته محمد حسن ارجمندی
راوی
یه روز یکی از رفقا رو دیدم.خیلی تو هم بود.(بازیگر وارد میشود در حالی که دمق است)از من پرسید؟
بازیگر
طبیب خوب سراغ داری؟
راوی
فراوون، برای چه دردی میخوای؟
بازیگر
درد دل
راوی
باید بری پیش متخصص گوارش ،…. یه آقای دکتری میشاسم خیلی کارش خوبه
بازیگر
ازاینا نه
راوی
پس از کدوما؟
بازیگر
چطور بگم.یه طبیبی که درد بدبینی و طمع و حسد و هزارتا از این دردها رو دوا کنه
راوی
باید این طبیب رو تو خودت پیدا کنی
بازیگر
طبیب من درد رو میشناسه اما ریشهاش رو نمیشناسه
دوا رو میشناسه اما داروش رو نمیتونه به راحتی پیدا کنه
راوی(رو به دوربین)
حرف این رفیق منو یاد یه داستان انداخت
راوی و بازیگر صحنه را برای خلق داستان به طور ظاهری عوض میکنند و بازیگر خود را به بیماری میزند وراوی نقش طبیب را بازی میکند.
بازیگر(دلش را گرفته و آه و ناله میکند)
طبیب به فریادم برس، دارم میمیرم
راوی
چی شده؟
بازیگر
دلم…..دلم درد میکنه
راوی
چی خوردی؟
بازیگر
نون سوخته زیاد خوردم
راوی(رو به خارج صحنه و مثلا خطاب به غلامش)
پسر داروی چشم رو بیار تا به چشمش بزنم
بازیگر
طبیب! دل من درد میکنه، میخوای داروی چشم به چشمم بزنی
راوی
تو چشمت درد میکنه چون اگر چشمت سالم بود این همه نون سوخته نمیخوردی
بازیگر سرش را به زیر میاندازد و از صحنه خارج میشود.
سایت شخصی محمد حسن ارجمندی معرفی آثار و فعالیتهای ادبی، هنری و فرهنگی محمد حسن ارجمندی