نمایشنامه درد دل یا درد چشم  

  نوشته محمد حسن ارجمندی راوی یه روز یکی از رفقا رو دیدم.خیلی تو هم بود.(بازیگر وارد می‌شود در حالی که دمق است)از من پرسید؟ بازیگر طبیب خوب سراغ داری؟ راوی…

ادامه خواندننمایشنامه درد دل یا درد چشم  

نمایشنامه" شتر یک درهمی"

راوی صحرانشینی، شتر ارزشمندی داشت که اتفاقاً خیلی هم دوستش می‌داشت، یه روز شتر گم شد صحرا نشین در به در دنبال شتر می‌گشت. بازیگر (بازیگر در نقش صحرانشین سراسیمه…

ادامه خواندننمایشنامه" شتر یک درهمی"

نمایشنامه کوتاه عتیقه فروش

نویسنده: محمد حسن ارجمندی راوی تو یه شهر دو تا عتیقه‌فروش بودند.نون یکی تو روغن بود ونون دومی فقط تو حروف الفبای بدشانسی. عتیقه‌فروش ما که کارش شده بود مگس‌پروندن…

ادامه خواندننمایشنامه کوتاه عتیقه فروش

نمایشنامه کوتاه"خوراک بره"

راوی یه روز اردشیر خان - خان روستای احمدآباد-، پرویز خان -خان روستای همسایه- رو برای ناهار به عمارتش دعوت کرده‌بود. اردشیر خان دستور داده بود ناهار مفصلی آماده کنند.…

ادامه خواندننمایشنامه کوتاه"خوراک بره"