نویسنده: محمد حسن ارجمندی
راوی
تو یه شهر دو تا عتیقهفروش بودند.نون یکی تو روغن بود ونون دومی فقط تو حروف الفبای بدشانسی.
عتیقهفروش ما که کارش شده بود مگسپروندن و سماق مکوندن-البته سماق مکییدن بود برای حفظ قافیه این طوری گفتم- بعد از پرس و جو فهمید که رقیبش چند وقتیه راه افتاده تو روستاهای اطراف شهر و جنسهای عتیقة مردم رو به قیمت ارزون میخره و به پولدارهای شهر به قیمت گزاف میفروشه
تصمیم گرفت اونم همین کارو کنه، رفت به روستای پدریش تا اول، گوش همولایتیهای حضرت ابوی رو بُبُره
بازیگر وارد صحنه شده و روی صندلی مینشیند و راوی هم روبروی او مینشیند.
بازیگر(با لحن روستایی)
بابا چه طوره؟
راوی
خیلی وقته ازش بیخبرم
بازیگر
چرا بیخبر؟
راوی
از وقتی که مُرده خبری ازش ندارم
بازیگر
خدابیامرزش باباتو، اون هم همه چیز رو به شوخی و مسخره میگرفت
حالا چی شد یاد ما کردی؟
راوی(حرف رو عوض میکند)
این کمد قدیمی رو قبلا ندیده بودم
بازیگرمیزند زیر گریه
راوی
چی شد؟
بازیگر
بابام
راوی
بابات چی؟
بازیگر
بابام مُرد
راوی
یه بار دیگه؟
بازیگر
نه همون دفعه اول که مُرداین کمد سهمالارث من شد
بابام از باباش به ارث برده بود اون هم از باباش
راوی( برمیخیزد و به طرف صحنه میآید)
کمد دستکم ۲۰۰ سال قدمت داشت، یه گنج به تمام معنا،
تصاحبش میتونست زندگی عتیقهفروش رو از این رو به اون رو کنه
راوی(به صندلیاش بازمیگردد)
من یه میز دارم چند وقته پایههاش خراب شده، پایههای این کمد به درد اون میخوره،….میفروشیش؟
بازیگر
بفروشمش؟
راوی
البته میدونم خیلی برات عزیزه،به هر حال یادگاری باباته، اما اگر بفروشیش….
بازیگر(حرفش را قطع میکند)
ورش دار ببر، همه برای بچههاشون ارث میزارن بابای ما هم خیرسرش برای
ما ارث گذاشته، برش دار بِبَر ، دیدنش منو یاد بابا خسیسم میندازه
راوی
پس من برم یه وانتبار بگیرم تا ببرمش
راوی (به طرف صحنه میآید )
عتیقفروش خوشحال از گنجی که تا چند لحظة دیگه برای اون میشد، رفت تا یه وانت بیاره و این کمد عتیقه رو بار بزنه و ببره، اما وقتی با وانت برگشت(راوی به طرف بازیگر میرود)
بازیگر
تو گوشت سنگینه؟
راوی
برای چی؟
بازیگر
هرچی صدات کردم نشنیدی
راوی
چی کار داشتی؟
بازیگر
تا رفتی یه فکری به ذهنم رسید، لازم نبود وانت بگیری
راوی
برای چی؟
بازیگر
تو پایهها رو مگه نمیخواستی؟من پایهها رو برات اره کردم ،کمدم با تبر خورد کردم، نکه خشکه، هیزم خوبی میشه
راوی
تو چی کارکردی؟
بازیگر(با خنده)
خوشت اومد؟ به این میگن یه فکر بکر
…….جدی خوشت اومد؟
راوی دو دستی به سرش میزند و مینشیند.
سایت شخصی محمد حسن ارجمندی معرفی آثار و فعالیتهای ادبی، هنری و فرهنگی محمد حسن ارجمندی