نوشته: محمد حسن ارجمندی
راوی داستان را رو به دوربین تعریف میکندو بازیگر در نقش شاعر جوان پشت میزی نشسته و درحال نگارش شعر است.
راوی
تو زمانهای قدیم بعضی از شاعرها نون بازوشون رو میخوردند وبرای دلشون شعرمیگفتند و بعضیها هم نون شعرشون رو میخوردند و هنرشون منبع درآمدشون شده بود.این دسته مدح آدمهای پولدار رو میکردند و ازشون پول و به عبارت اصطلاح خودشون صله میگرفتند.داستان ما ماجرای یکی از این شاعرهاست(با دست به بازیگر اشاره میکند)
شهری بود که بیشتر آدمهاش ثروتمند بودند و سکه رو سکه میذاشتند.شاعر جوون ما تصمیم گرفته بود بارش رو تو همین شهر ببنده، پس عزم سفر کرد و وارد این شهر شد ، به مجالس اعیان واشراف شهر راه پیدا کرد و شعرهای خوبی برای افراد سرشناس و پولدار شهر گرفت و پول خوبی هم به جیب زد.
یه روز سراغ پولدارترین مرد شهر رو گرفت . بهش گفتن پولدارترین مردشهر صمصام خانِ. شاعر
وقتی پولدارهای درجه ۲ و ۳ شهر این طوری پول میدن پولدارترینشون چقدر میده!؟
راوی
یه قصیدة بلند و بالا آمده کرد و تو یه مجلس که صمصام خان حضور داشت درحضور همه براش خوند.اما دریغ از یه پول سیاه.شاعر جوون پیش خودش فکر کرد
شاعر
شایداز قضیده خوشش نمییاد تصمیم گرفت یه یه غزل عاشقانه برای صمصام خان گفت اما آه گرم شاعر در آهن سرد صمصام خان اثر نکرد.
دیگه عصبانی شده بود تصمیم گرفت یه شعر طنز درموردش بگه .پیش خودش گفت :شاید از شعر طنز خوشش مییاد من براش شعر عاشقانه میگم ».
پس یه شعر طنز گفت و تو یه مجلس براش خوند. صمصام خان و حاظرین حسابی خندیدند شاعر جوون وقتی شدن خنده صمصام خان رو دید پیش خودش گفت : « باید این کار رو از اول میکردم »
مجلس تمام شد و صمصام خان سر کیسهرو شل نکرد.
جوون دیگه عصبانی شده بود.یه روز دم عمارت صمصام خان نشسته بود که صمصام خان در را باز کرد و وقتی چشمش به شاعر افتاد بهش گفت.
راوی(صمصام خان)
تو از رو نرفتی، مدیحه گفتی هیچ ندادم، عاشقانه گفتی توجه نکردم، فکاهی گفتی
به روی خودم نیاوردم الان به چه امیدی اینجا نشستی؟
بازیگر(شاعر)
به امید این که بمیری تا مرثیهای برات بگم شاید بتونم از بازماندههات صلهای بگیرم
.
نویسنده: محمد حسن ارجمندی
سایت شخصی محمد حسن ارجمندی معرفی آثار و فعالیتهای ادبی، هنری و فرهنگی محمد حسن ارجمندی