این داستان یکی از داستانهای کتاب آینهها را باور کن نوشته محمد حسن ارجمندی است که توسط انتشارات کتاب نیستان به زیور طبع آراسته شده است.
———————————————————————-
۸ فروردین ماه سال ۱۳۸۷ بود . برای انجام دادن کاری به میدان حسنآباد تهران رفتم . در این مسیر ریحانه، همراه و همقدم من بود و در ازای افتخار همراهی از من قول گرفته بود تا او را به شهر بازی پارک شهر ببرم.کارم زود انجام شد و ریحانه را بیدرنگ به پارک شهر بردم.
مدتی بود که شاهد نصب وسایل این شهربازی بودیم و فرارسیدن نوروز ۸۷، بهانهای شیرین برای گشایش و راهاندازی این شهر بازی کوچک بود.
صدای خنده و فریاد بچهها از دور به گوش میرسید و تشخیص مکان شهربازی را آسان میکرد .صداهای شادمانهای که ضربان اشتیاق ریحانه را تندتر و گامهای رسیدن او را بلندتر میکرد. دستان کوچک ریحانه مرا با سرعت به سوی شهربازی میکشاند تا … .
نگاهی به وسایل بازی کردم . تصمیم گرفتم او را سوار «ماشین برقی» کنم. اماقامت بلند و رنگارنگ سرسرة بادی با پمپی که باد را بیوقفه در بدنة سرسره تزریق میکرد و صدای آن در هیاهوی شادِ بچهها گم شدهبود، مجال تماشای وسایل دیگر را نمیداد.
نمیدانستم سرسره بادی بازی مناسبی برای ریحانه هست یا خیر اما تصمیمگیرنده من نبودم. به خود که آمدم دیدم بلیط سرسره بادی را تهیه کرده و در صف سرسره بادی ایستادهام.
پسر جوانی که مسئول سرسره بود، از ما خواست ۵ دقیقهای را تا پایان مهلت بازی بچههایی که روی سرسره مشغول بازی بودند، صبر کنیم.اگرچه این مهلت ۵ دقیقهای به ۱۵ دقیقه کشید اما فرصت خوبی بود تا روش بازی با سرسرهبادی را برای ریحانه توضیح بدهم.
سرسره، پلهکانی چوبی داشت که با طنابهایی به بدنه قلعهمانند سرسره وصل شده بود. بچهها از پلهکان بالا میرفتند، به پاگرد که میرسیدند، سطح شیبداری پیش رویشان بود که مینشستند و مسافت نسبتاً طولانی و پرشیب سرسره را به سمت پایین سُر میخوردند.
سرانجام نوبت به ریحانه رسید . ریحانه به همراه جمعی از بچهها- با شور و حرارت- به طرف پلهها رفتند. بیشتر بچهها با تلاش از پلهها بالا میرفتند و با خنده و خوشحالی به پایین سُر میخوردند.اما ریحانه با چهرهای جدی و البته با رگههایی از ترس، بدون حتی یک لبخند بالا میرفت و مانند کسی که به کاری مجبور شده است، سُر میخورد و پایین میآمد. به راحتی در اوراق چهرهاش این دو جمله را میشد خواند که: « ریحانه ترسیده و اشک در پس پلکهایش منتظر بارش است.»
خطوط احساس ریحانه را درست ترجمه کردهبودم. پس از چند بار سُرخوردن، با بغضی -که سعی میکرد آن را از من پنهان کند – به من که از پشت میلهها او را تماشا میکردم، نزدیک شد و آرام گفت:« بسه، دیگه نمیخوام بازی کنم».
گفتم : « هنوز وقت داری، بازی کن!»
گفت :« اخه انگشتم موقع پایین اومدن زیرم موند و پیچید.»
گفتم :« خوب مواظب باش، برو! برو بازی کن!»
حرف مرا پذیرفت، بغضش را فرو خورد و باز به سوی پلهها رفت. او سُر میخورد اما از سرخوردن لذت نمیبرد. ریحانه لبخند نمیزد، شاد نبود گویی به جای لذت، از این بازی مرتفع رنج میبرد.به جای گلگون شدن گونههایش از شادی، لبهای گلگونش از ترس سفید شده بود.
بچههایی که بزرگتر بودند یا سابقة این بازی را داشتند، از شادی جیغ میکشیدند اما ریحانه که گویی در رودربایسی با من گیر کرده بود، چند بار دیگر بالا رفت و به پایین سُر خورد و نزد من آمد و عاجزانه گفت : «دیگه نمیخوام بازی کنم.»
وقتی میخواست کفشهایش را بپوشد و از میدان بازی خارج شود، دست او را گرفتم.دوست نداشتم میدان بازی یا شاید میدان مسابقه را با این راحتی و با اشک ترک کند.به او گفتم :« یه بار دیگه امتحان کن! بازی رو با خنده تموم کن نه با بغض».
اما ریحانه هیچ انگیزهای برای ادامه بازی نداشت.
***********************
ازچند دیدگاه به این ماجرا میتوان نگریست :
الف) «سرسره بادی»، مصداق کامل زندگی دنیاست که خداوند ما را به شرکت در آن دعوت کردهاست و تماشا میکند که هر یک چگونه با این بازی برخورد میکنیم. آیامیخندیم، میگرییم، از بازیکردن انصراف میدهیم یا… ؟
زندگی ما نیز مانند این بازی، فراز و نشیبهای فراوانی دارد. در این بازی ما به پیشرفت و رسیدن به قلههای موفقیت فکر میکنیم. از پلههای زندگی بالا و بالاتر میرویم و به بلندای قلة موفقیت میرسیم.از این که توانستهایم قلة توفیق را فتح کنیم خرسند میشویم.اما پس از هر فرازی امکان فرودی هم هست.
برخی همچون ریحانه، این فرودِ لذتبخش را با ترس و ناراحتی طی میکنند و دوباره پلهها را با هراس پایین آمدن، به سوی بالا میپیمایند.
برخی مثل بچههایی که بزرگتر از ریحانه بودند یا تجربة این بازی را از قبل داشتند، با نشاط فرود میآیند، زیرا راز این بازی را دریافتهاند و میدانند که پس از هر فرازی، فرودی و پس از هر فرودی، فرازی است.آنها از سُرخوردن نمیترسند زیرا میدانند چارهای جز پایین آمدن ندارند پس سعی میکنند از فرود آمدن لذت ببرند.سعی میکنند شادی نهفته در این فرودِ ناگزیر را کشف کنند .این گروه، پلهها را با انگیزه و نشاط بالا میروند و همان قدر که از به اوج رسیدن لذت میبرند، سعی میکنند از فرود آمدن هم لذت ببرند. مثل آدمهایی که بیترس از شکست، پلههای تلاش را برای رسیدن به موفقیت طی میکنند و امکانی هم برای شکست یا فرود در نظر میگیرند و چراغ احتمالی آن را در ذهن خود روشن میکنند . حال اگر شکست پیش آمد، با آن به بهترین وجه روبرو میشوند و در شکل متعالی آن سعی میکنند از سقوط و فرود لذت ببرند تا با انگیزة بیشتری پلههای دوباره را بالا بروند.
برخی – همچون پسر ۱۰ سالهای که خود دیدم، با اولین سرخوردن(در حالی که با بغضی فروخورده، ساعد دستش را که به تشک کشیدهشدهبود، به پدرو مادرش نشان میداد) از ادامة بازی انصراف داد و عرصه را ترک کرد- زود از بازی زندگی و میدان رزم خارج میشوند و آسودهترین راه را برای زیستن انتخاب میکنند. بیتردید کسی که جرات بالارفتن از پلهها را به خود نمیدهد از هیچ کس جز خود نمیتواند گلهمند باشد . حال آن که برخی از این افراد، ناکامیهای خود در زندگی را به گردن دیگران میاندازند و از زمین و زمان انتظار دارند تا دست آنها را بگیرند و بالا ببرند و از این نکته غافلند که این ما هستیم که باید از «سرسره بادیِ زندگی» بالا برویم.
برخی ار افراد در برخورد با«سرسره بادیِ زندگی»، همچون بچههایی که هیچ اشتیاقی به این بازی نداشتند؛ یا از این بازی میترسیدند، جرات خریدن بلیط را هم به خود نمیدهند و فقط تماشاگر بازی دیگرانند و دل به این موضوع خوش کردهاند که در شهر بازی حضور دارند و از بازیهای کمخطر یا بیخطر آن لذت میبرند.
اما دخترم ومن، من و خدا :
همان گونه که من پیش از آغاز این بازی، ریحانه را راهنمایی میکردم که چگونه بالا برود و چگونه از فرصتی که در اختیار دارد بهترین استفاده را بکند، خداوند نیز به همة ما میگوید که بازی زندگی چگونه است، راهش چیست، چاهش کدام است و چگونه میتوان در آن حاضر شد .او نیز به ما گوشزد میکند: از زمانی که دراختیار دارید بهترین استفاده را ببرید تا موفق شوید.
همانطور که من دوست داشتم ریحانه از بازی لذت ببرد و لحظاتی را که در میدان بازی است به شادی بگذراند، خداوند هم دوست دارد و میخواهد که همة ما از بازی زندگی لذت ببریم و آن را به شادی بگذرانیم. بیتردید اگر من میدانستم که این بازی آسیبی به دخترم میرساند یا به جای شاد کردن، او را ناراحت میکند، این بازی را برای او انتخاب نمیکردم، با همین منطق، خداوند هم با آگاهی کامل از بازی زندگی، دوست دارد ما از بازیِزندگی لذت ببریم . با اطمینان میتوان گفت که خداوند از زندگی جز احساسی خوشایند و ادراکی نیکو برای ما نمیپسندد.
همانطور که من نگاه از همه بریده و در نزدیکترین فاصله چشم به ریحانه دوخته و مراقب او بودم تا اتفاقی برایش نیافتد؛ خدا هم – در فاصلهای به مراتب نزدیکتر- چشم به ما دوخته است و مراقب ماست تا گزندی به جان ما نرسد.ریحانه میدانست که حواس من کاملاً به اوست اما آیا ما نیز به این درک رسیدهایم که خداوند در نزدیکی ما و کاملاً مراقب و متوجه ماست؟ حال اگر من برای دقایقی از پشت نردههایی که روبروی سرسره بادی بود به جایی میرفتم که ریحانه مرا نمیدید، آیا او به بازی ادامه میداد؟ و اگر ادامه میداد، آیا از بازی لذت میبرد؟ اگر احتمال داشته باشد که من لحظهای ریحانه را ترک کنم، آیا امکان دارد خدا برای یک دم ما را رها کرده، به خود واگذارد؟ پس چرا برخی از ما فکر میکنیم در زندگی تنهاییم و هیچ کس ما را دوست ندارد و به ما توجه نمیکند؟ آیا شایسته نیست به شادمانی حضور دایم خدا و مراقبت همیشگی او از خود توجه کنیم، از بازی زندگی لذت ببریم و با خاطری آسوده به رهنمودهای او امیدوار باشیم؟
همانطور که من دوست داشتم ریحانه بیواهمه پلههای ترقی را طی کند و اگر فرود آمد از فرودش نیز لذت ببرد، خدا نیز دوست دارد انسانها بسیار تلاش کنند و از امکاناتی که برای آنها فراهم کردهاست، استفادة بهتری ببرند و در صورت شکست، آن را با روی باز بپذیرند.
من ترس ناشی از فرود آمدن از ارتفاع ۴ متری را در صورت زیبای ریحانه میدیدم و میدانستم ادامة بازی از جانب او، برای لذت خود نیست بلکه برای دلخوشی من است و این درک برای من خیلی ارزشمند بود زیرا میدیدم دخترم برای خوشایند من، کاری را که از آن واهمه دارد، انجام میدهد.حال میتوان تصور کرد که خدا از انسانی که کاری را- هرچند سخت و طاقتفرسا – برای خوشایند او انجام میدهد، چقدر خرسند میشود و چقدر این چنین کاری، مهر انسان را در دل حضرت پروردگار پرفروغتر میکند.روزه یکی از بسیار کارهایی است که انسان از یک منظر برای خوشایند خداوند آن را به جا میآورد.
چه ریحانه بازی را در بدو امر رها میکرد، چه با شادمانی و لذت آن را به پایان میرساند و چه در میانه، آن را رها میکرد باز به سبب مهر فرزندی، خاطرش برای من عزیز بود.اما دوستتر میداشتم که آن را شجاعانه و با موفقیت به پایان برساند. در هر حال ما- چه ترسو چه شجاع، چه موفق چه ناموفق – عزیزان خداوندیم. اما آیا عزیزتر نمیبودیم اگر به جای ترس، بیباکی و به جای کمتوفیقی، موفقیت را انتخاب میکردیم؟ آیا بندهای که انتظار خدا را برآورده میکند و کاری را که او دوست دارد، انجام میدهد خاطرش نزد خدا عزیزتر نیست؟
من دوست نداشتم ریحانه، بازی را با ترس رها کند. زیرا از برجای ماندن هالهای از هراس در ذهن او و مشغول شدن خاطرش به عبارت «من از سرسرهبادی میترسم.» نگران بودم، این احساس موجب میشد گردی از ملالِ ناکامی در ذهن او باقی بماند و همیشه با خود بگوید: «من نتوانستم بازی سرسرهبادی را به پایان برسانم» و این امر، درآینده اعتماد به نفس او را کمرنگ میکرد . به طور کلی ترس، موجب تخریب ذهن میشود و انرژی ذهن را به خود معطوف میکند، از قوت آن میکاهد و به احساس عجز در ذهن انسان دامن میزند.راستی که حضرت علی(علیهالسلام)چه زیبا درمان این درد را بیان میکند آنجا که میفرماید : «برای رهایی از آنچه از آن میترسی در دل آن برو!»
خدا هم دوست ندارد ترس – که در واقع وهمی باطل است – در ذهن بندهاش بماند. پس بندهاش را تشویق میکند که: «برو و حصار عنکبوتی این وهمِ ترسنما را پاره کن و نگذار سوزن ترس، پای اندیشهات را مجروح کند.»
سایت شخصی محمد حسن ارجمندی معرفی آثار و فعالیتهای ادبی، هنری و فرهنگی محمد حسن ارجمندی