نویسنده: محمد حسن ارجمندی
راوی
شاعری ۳ پسر جوون داشت و پسرها در آستانة ازدواج بودند و قرار بود که مراسم ازدواج این سه برادر با هم برگزار بشه . شاعر تصمیم گرفت باغی رو که با یکی از دوستانش به نام سلیمان در اون شریک بود بفروشه.
خریدار خوبی برای باغ پیدا شد و زمان و مکان خرید وفروش تعیین شد. شاعر با سلیمان به سر قرار رفتند .چند ساعتی نگذشتهبود که سلیمان بر سینه و سرزنان با جنازة شاعر اومد که بعد از فروختن باغ راهزنها بهمون حمله کردن و پولِ فروش باغ رو از ما دزدیدن و تو درگیری با دزدها، شاعر کشته شد.
پسرها پدرشون رو به خاک سپردند و کسی نفهمید راهزنها کی بودند، از کجا اومده بودن و کی شاعر رو کشته.مدتها گذشت تا این که یه روز سلیمان به دیدن پسربزرگ شاعر رفت.
راوی درنقش سلیمان و بازیگر در نقش پسر شاعر ظاهر میشوند.
بازیگر
راستی عمو سلیمان ! از آخرین لحظات زندگی پدرم بگو!
موقع مرگ چیزی نگفت، حرفی نزد، سفارشی نکرد؟
راوی(کمی فکرمیکند)
یادمه آخرین لحظات عمرش یک قطعه شعر برام خوند
بازیگر
شعر؟! چی خوند
راوی(کمی فکر میکند و شعر را میخواند)
«هان ای پسران ! بدانید که پدرتان» ….همینو خوند و بعد مرد
بازیگر
(به راوی حمله میکند و به نشانه دستگیرکردن، دستان او را میگیردو خطاب به بیرون صحنه فریاد میزند)
بیاید ! قاتل بابا رو گرفتم، خودشه، همین بابامونو کشت وما رو بیپدر کرد
راوی(به طرف دوربین میآید)
بله این سلیمان بود که شاعر رو کشته بود و پولهای فروش باغ رو بالا کشیده بود
و بعدش هم به دروغ گفتهبود که دزدی پولها و قتل شاعر، کار یه عده راهزن بوده
بازیگر(با کاغذ فیلمنامه وارد صحنه میشود)
سید جان ببخشید، یه قسمت داستان رو جا انداختی
راوی
جا انداختم!؟! همة داستانو گفتم
بازیگر
اون قسمتی که معلوم میشه سلیمان، قاتل شاعر بوده رو نگفتی
راوی
خوب سلیمان شعر شاعر رو میخونه وپسراش میفهمند که سلیمان، شاعر رو کشته
بازیگر
بقیة شعر رو نخوندی
راوی
بابا اذیت نکن
بازیگر(رو به جمعیت)
شما فهمیدید پسرای شاعر از کجا فهمیدند سلیمان، قاتل پدرشو ن بوده
(جمعیت میگوید: نه و بازیگر رو میکند به راوی ومیگوید:) بفرمایید
راویفیلمنامه رو از بازیگر میگیرد و نگاهی به آن میاندازد و به شانه بازیگر میزند.سریع آنها حالت بازی به خود میگیرندو راوی نقش قاضی و بازیگر نقش یکی از پسران را بازی میکند.
قاضی
شما از کجا مطمئنید که این آقا قاتل پدرتونه؟
بازیگر
پدرم شعری رو برای ما خونده بود که همة حفظش کرده بودیم
ظاهراً پدرمون قبل ازاین که به دست سلیمان کشته بشه، قسمت اول شعر رو براش میخونه و سلیمان هم به عنوان آخرین حرف پدرمان اونو برای ما خوند: «هان ای پسران ! بدانید که پدرتان»-اما ادامة شعر این بود :«به قتل رسیده از آن کس که آمده، خون بهایش بستانید»
سایت شخصی محمد حسن ارجمندی معرفی آثار و فعالیتهای ادبی، هنری و فرهنگی محمد حسن ارجمندی