خانه / کتاب‌هایش / آمادة چاپ / بخشی از رمان" باگرو": فصل مسابقه

بخشی از رمان" باگرو": فصل مسابقه

در این مطلب بخشی از رمان باگرو را برای مطالعه تقدیم می کنیم:

فصل : مسابقه

روز مسابقه(یا بهتر است بگوییم بعد از ظهر مسابقه)فرا رسید. گی‌گی‌لی‌های هر دو جنگل روی درخت‌هایی که دورتادور میدان مسابقه را فراگرفته بود، نشسته بودند و در حالی که سعی می‌کردند از خوردن غذای روزانة خود عقب نمانند، در انتظار آغاز مسابقه بودند.

بر اساس رسم گی‌گی‌لی‌ها، شروع و داوری مسابقه برعهدة بزرگان دو جنگل زیبار و سوران بود.پیرگی‌گی‌لی‌ صدایش را صاف کرد و با صدای بلند گفت : مسابقه، با دوی سرعت شروع میشه. مسافت مسابقه، فاصله بین این دو درخته، با صدای «رو» مسابقه شروع میشه.

فاصله بین دو درخت حدود ۳ متر بود.سوران و کاردو کنار هم آماده‌ایستاده بودند که با فرمان پیرگی‌گی‌لی مسابقه را شروع کردند. آنها به خیال خودشان با سرعت بالا به سوی خط پایان می‌دویدند اما به واقع این طور نبود. آنها آنقدر کُند می‌دویدند که پیمودن این فاصله حدود ۱۰ دقیقه طول کشید و برنده این بخش کسی نبود جز زوران. کاردو یک دقیقه دیرتر از او به خط پایان رسید. غیر از پدر و مادر کاردو و اهالی زیبار، ژینو تنها کسی بود که از شکست کاردو در این بخش ناراحت بود اما مسابقه همچنان ادامه داشت. پیرگی‌گی‌لی‌ برنده بخش اول را اعلام کرد و بخش دوم را معرفی کرد.

کاردو و زوران باید از دو درخت که به موازات هم روییده بودند و مثل هم بودند بالا می‌رفتند و برنده مسابقه کسی بود که زودتر به شاخة بالایی درخت می‌رسید. مسابقه آغاز شد و کاردو به سبب سبکی و مهارت با سرعت تنةدرخت را بالا می‌رفت که ناگهان دستش لغزید. برای لحظه‌ای همان گمان کردند کاردو به زمین خواهد افتاد اما کاردو پنجه هایش را به شاخه‌ای انداخت و خود را میان زمین و آسمان نگه داشت، زوران به سرعت بالا می‌رفت و فاصله‌اش را با او کم می‌کرد که کاردو تابی خورد و تنة درخت را گرفت و به سرعت به حرکتش ادامه داد و زودتر از زوران خود را به بالاترین شاخة درخت رساند. زوران با تمام قدرتی که داشت در برابر سرعت عمل کاردو راه به جایی نبرد. کاردو روی درخت تواناتر از روی زمین بود برای همین دوست می‌داشت بخش‌های دیگر مسابقه نیز بالای درخت اجرا شود. ساکار برنده این قسمت را معرفی کرد. ساعت استراحت گی‌گی‌لی‌ها نزدیک می‌شد و داورها باید هرچه زودتر مسابقه را به پایانمی‌رساندند. برای همین کاردو و زوران فرصت چندانی برای استراحت و تجدید قوا نداشتند.

بخش بعدی، مسابقةزورآزمایی بود. دو جوان باید پنجه در پنجه هم می‌انداختند و زورآزمایی می‌کردند. کاردو و زوران رو در روی هم ایستاده و چشم به چشم هم دوخته بودند، پیرگی‌گی‌لی‌ نزدیک آمد و پنجه‌های آنها را در هم انداخت و دستش را به نشانه آغاز مسابقه بالا برد و وقتی پایین آورد، دو جوان پنجه‌ها را به هم فشردند. دست کاردو در میان دستان بزرگ زوران گم شده بود با این حال تلاش می‌کرد تا او را شکست دهد. زوران چنان فشاری به پنجه های کاردو می‌آورد که اگر پای دلبستگی به ژینو در میان نبود، زودتر از این ها شکست را می پذیرفت. لحظات به کُندی می‌گذشت.صدای استخوان‌های مچ کاردو زیر فشار پنجه‌های زوران شنیده می‌شود و کاردو دیگر توان مقاومت نداشت. او به امید برنده شدن در بخش دیگر مسابقه، شکست را پذیرفت.

تماشاچی‌ها، مسابقه را به صرف شام نظاره می‌کردند، مسابقه طولانی شده بود و گی‌گی‌لی‌ها به ساعت خوابشان نزدیک شده بودند و هیچ چیز نمی‌توانست مانع خواب گی‌گی‌لی‌ها شود حتی داورها هم به نوبت غذا خورده بودند که هم مسابقه را به پایان برسانند هم سروقت، به خوابشان برسند. به خصوص داورهایی که خود پیر بودند و به خواب بیشتری نیاز داشتند.

برخی از تماشاگران نتیجه بخش سوم را در خواب و بیداری شنیدند و برخی – مانند پدر و مادر دختر و پسرها – به زور خود را بیدار نگه داشته بودند تا ببینند چه کسی در این بخش، برنده می‌شود اما مسابقه بخش چهارمی‌داشت که برندة نهایی را تعیین می‌کرد. اگر کاردو این بخش را برنده می‌شد، مساوی می‌شدند و مسابقه به بخش پنجم کشیده می‌شد و اگر زوران برنده می‌شد، گی‌گی‌لی‌های زیبار باید عصر روز بعد سوران را ترک می‌کردند. چشمان پیرگی‌گی‌لی‌ سنگین شده بود او فقط برای گفتن چند جمله آخر و بالارفتن از درخت توان بیدارماندن داشت. ساکار هم وضعیتی بهتر از او نداشت. پیرگی‌گی‌لی‌آنها را به کنار درخت‌هایی که روی آن مسابقه بالارفتن را داده بودند، بُرد وگفت : داور بخش آخر خود شما هستید و فردا باید خودتون نتیجه‌این بخش رو اعلام کنید.

زوران و کاردو گیج شده بودند، پیش از این که سئوالی بپرسند، ساکار ادامه داد: مسابقه بیدار ماندن، هرکس بیشتر بیدار بمونه برنده است. هرکس به خواب رفتن حریف رو ببینه، اون برنده است و بعدش می‌تونه بخوابه.

ساکار و پیرگی‌گی‌لی‌ با گفتن این جمله به سمت درخت‌هاشون رفتند و با بالارفتن از درخت‌ها به خواب رفتند. حتی پدر و مادرها هم به خواب رفته بودند. کاردو و زوران از درخت‌ها بالا رفتند و پنجه‌های خسته شان را به تنه درخت فشردند، آنها حسابی خسته و گرسنه شده بودند و بیشتر از هروقت دیگری خوابشان می‌آمد اما باید مقاومت می‌کردند. زوران فکر این بخش را نکرده بود او اگرچه زورمندترین کوالای سوران بود اما در برابر خواب از همه ضعیف تر بود و کاردو به شدت از سکوت شب‌های جنگل اکالیپتوس لذت می‌برد و کمتر از همه می‌خوابید و زودتر از همه بیدار می‌شد اما آن شب آن قدر خسته بود که نمی‌توانست به بیدارماندن فکر کند اما چاره‌ای نداشت. این تنها فرصتی بود که او را به هدفش نزدیک می‌کرد، او اگر این بخش را برنده می‌شدمی‌توانست به زندگی با ژینو امیدوار شود اما اگر می‌باخت… .

او حتی دوست نداشت به شکست فکر کند. او باید به خاطر کسی که برای اولین بار طعم دوست داشتن را به او چشانده بود، بیدار می‌ماند.

«دوست داشتن» برای کاردو، احساس تازه‌ای بود. تا پیش از این، او همه چیز را برای خودش دوستمی‌داشت. پدر و مادرش را دوست داشت چون به او کمک و او را بزرگ کرده بودند و با او مهربان بودند، خواب و اکالیپتوس را دوست داشت چون او را زنده نگه می‌داشتند. اما این بار دوست داشتن برای او معنی تازه‌ای داشت او ژینو را به خاطر خودش دوست داشت. کاردو کمی‌در مرور افکارش به عقب برگشت و با خود گفت:

«همة اینها که یکی شد، ژینو را هم که به خاطر خودم دوست دارم، ولی چرا پیش از این فکر می‌کردم اونو به خاطر خودش دوست دارم، اصلاً مگر می‌شود کسی را به خاطر خودش دوست داشت، مگه من می‌تونم کسی را جز برای خودم دوست داشته باشم؟، من فکر می‌کردم دوست داشتن ژینو یه احساس تازه باشه اما زیاد هم تازه نبود، ولی نه، تا حالا کسی رو این همه دوست نداشتم حتی مادرم رو(باز با خود گفت) بهتره این موضوع رو به مادرم نگم چون اگه بفهمه من ژینو رو بیشتر از اون دوست دارم ناراحت میشه»

koala_bear_animation_15A

او مادرش را دوست داشت، برگ اکالیپتوس را دوست داشت اما هیچ وقت از دیدن آنها قلبش تندتر نمی‌زد و نظم نفس کشیدنش به هم نمی‌خورد. کاردو نمی‌دانست چه واژه ای می‌تواند جای این نوع جدید دوست داشتن بگذارد. او چون واژه ای برای این احساس نداشت نام این احساس را گذاشت : «دوست داشتن متفاوت»

اما این واژه خیلی بلند بود و به یاد آوردن یا به زبان آوردنش ذهنش را خسته و انرژی اش را کم می‌کرد، باید دنبال واژه ای جدید می‌گشت.

«دوست داشتن ویژه»، چطور بود؟ حداقل کمی کوتاه‌تر بود اما باز خسته اش می‌کرد. دوست داشتن که دوست داشتن بود پس آن را حذف کرد. کلمة «ویژه» ماند اما باز هم کافی نبود.

کاردو خسته تر از آن بود که در ذهن به دنبال واژه بهتری بگردد یا واژه ای تازه بسازد اما باید همین امشب یک واژه پیدا می‌کرد. او کمی‌با خود فکر کرد. «ژینو»، بله ژینو همان واژه ای بود که دنبالش می‌گشت چون با یادآوری عبارت «دوست داشتن متفاوت» یا «دوست داشتن ویژه»، آن احساس جدید در او تکرار نمی‌شد اما هربار که به عبارت ژینو فکر می‌کرد آن احساس دوباره در وجودش جان می‌گرفت. او وقتی به واژه دوست داشتن فکر می‌کرد تمام چیزهایی که دوستشان داشت، در نظرش می‌آمدند اما وقتی به واژه «ژینو» فکر می‌کرد فقط دوست داشتن ژینو در نظرش می‌آمد. او واژه اش را پیدا کرده بود که با تکرار و فکر کردن به آن می‌توانست این احساس خوشایند را در خود تکرار کند.

کاردو وقتی به خود آمد متوجه شد وقت زیادی را صرف فکر کردن به این موضوع کرده و همین عامل او را مدت زیادی بیدار نگه داشته است. بلافاصله به درخت زوران نگاه کرد، زوران به خواب رفته بود. کاردو باور نمی‌کرد که برندة این بخش شده است و آنچه موجب این پیروزی شده بود، فکرکردن به ژینو بود. کاردو برای اطمینان دوباره نگاهی به زوران انداخت، او به خواب عمیقی فرورفته بود اما چرا کج شده بود؟

وقتی دقیق تر نگاه کرد متوجه شد پنجه‌های خستة زوران در حال بازشدن بود و هر لحظه ممکن بود رها شود و سقوط کند. او بلافاصله به پایین درخت نگاه کرد، شاخه‌ای شکسته در پایین درخت قرار داشت که اگر زوران روی آن می‌آفتاد، مرگش حتمی‌بود پس باید زوران را از خواب بیدار می‌کرد. پس به فریاد، او را صدا کرد اما خواب زوران سنگین تر از آن بود که صدای کاردو در آن نفوذ کند. صدا کردن زوران به نتیجه نرسید. کاردو با عجله از درخت پایین آمد، او نخست می‌بایست شاخه شکسته را مهار می‌کرد چون هرلحظه امکان داشت زوران بیافتد و شاخه مانند خنجری در بدنش فرو برود.

اما هرچه کرد نتوانست شاخه را بشکند پس با شتاب از درخت بالا رفت و سعی کرد او را بیدار کند. اما هرچه می‌گذشت پنجه‌های زوران سست تر و به لحظة افتادن،نزدیک‌ترمی‌شد.

کاردو با خود فکر کرد حتی اگر زوران بیدار هم شود، این بیداری ممکن است موجب رها شدن پنجه‌های او و فروافتادنش شود پس پنجه‌های زوران را با پنجه‌هایش، به تنه درخت فشرد بعد با یکی از پاهایش به پهلوی زوران کوبید اما زوران قصد بیدار شدن نداشت. او باید ضربة محکم تری به زوران می‌زد پس توانش را در پایش جمع کرد و ضربه‌ای محکم به زوران زد. زوران از خواب پرید، حدس کاردو درست بود. پنجه های زوران به محض بیدار شدنسست و رها شد و اینجا بود که کاردو با دستانش او را نگاه داشت و مانع از افتادن او شد.

کاردو به آرامی‌گفت : خودتو نگه دار

زوران که سرش به سمت پایین آمده بود، وقتی شاخه شکسته را در پایین تنه درخت و روبروی خود دید، متوجه همه چیز شد و به سرعت پنجه‌های خود را به تنه درخت فشرد.

کاردو گفت : آروم باش، به خیر گذشت.

قلب زوران به تپش افتاده بود و نمی‌توانست کلامی‌به زبان بیاورد. کاردو به زوران کمک کرد تا روی یکی از شاخه‌های نزدیک به زمین برود و روی تنه دراز بکشد. کاردو آنقدر درگیر عملیات نجات زوران بود که متوجه حضور ساکار در زیر درخت نشده بود.

ساکار با شنیدن فریاد کاردو که سعی داشت زوران را از خواب بیدار کند، از خواب برخاسته بود. او تمام ماجرا را دیده بود. کاردو از درخت زوران پایین آمد. ساکار نزدیک آمد و نگاهی تحسین آمیز به او انداخت و دست کاردو را در میان دستانش فشرد. در میان گی‌گی‌لی‌ها این کار به معنای قدردانی و تشکر عمیق بود. کاردو دستش را به آرامی‌آز میان دستان پرمهر ساکار بیرون کشید و به سمت درختش رفت اما پیش از آن که از درخت بالا برود، سایه ای را از دور دید که در تاریکی از او دور می‌شد. ژینو در تمام این مدت بیدار بود و همه چیز را دیده بود و حال با خاطر آسوده به سوی درختش می‌رفت. ژینو با شنیدن صدای کاردو به سوی او برگشت و برای لحظه‌ای به او نگاه کرد. ژینو به راهش ادامه داد و کاردو همچنان او را نگاه  می‌کرد.

درباره‌ی admin

حتما ببینید

بزرگترین نیایشنامه فارسی با عنوان «پله‌های آسمان» منتشر شد

  انتشارات کتاب ارج بزرگترین نیایشنامة فارسی را با عنوان «پله‌های آسمان» به زیور طبع …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *