کودکیام را نمیتوانم بیحضور خاطرات پدربزرگ و مادربزرگ مهربانم به خاطر بیاورم. کسانی که در هر مرحله از زندگی چراغی روشن بر مسیر خاطراتم بودهاند و همیشه به یادشان خواهم داشت. در روز ۲۴ مهرماه پدربزرگم حاج حسین باقری و در ۱۱ آبان ماه مادربزرگ عزیزم را از دست دادم.
زن و شوهری که چنان به هم عشق میورزیدند که تاب دوری یکدیگر را نیاوردند و در فاصلهای نزدیک به هم، رهسپار دیار باقی شدند. همة ما باید قدردان انسانهایی باشیم که پیرامون ما زیستهاند و نقش ارزندهای در رشد و تعالی ما داشتهاند و بدین مناسبت یاد میکنم از پدربزرگم که حضور ذهنی وافر در بیان ضرب المثل و داستانهای قدیمی داشت و در هر موقعیت مثل و داستانی کهن برای ما تعریف میکرد. پدربزرگ که ما او را “بابا” صدا میکردیم، روحیهای شاد و دلنشین داشت و همیشه و به هر مناسبت داستانی در آستین داشت. داستانی که هم لبهایمان را به خنده میگشود هم نکتهای آموزنده به ما میآموخت. شاید گرایش من به بحث داستان و داستان نویسی از ناخودآگاه کودکیام در حضور بابا حسین باشد. او از کودکی مرا با داستانهایش به عالم خیال میبرد و آنچنان خوب روایت میکرد که من مانند یک فیلم، داستان را در ذهن میدیدم و با داستانهای او زندگی میکردم.همیشه داستانهای بابا را به خاطر خواهم داشت، همچنین مهربانیها و آغوش گرمش را.
خدایشان رحمت کند و در جوار خویش جایگاهی ارزنده به آنها عطا کند.
سایت شخصی محمد حسن ارجمندی معرفی آثار و فعالیتهای ادبی، هنری و فرهنگی محمد حسن ارجمندی
خدا بیامرزدشون…
سپاسگذارم
بچگی من هم پر از خاطراتشونه،ممنون خدا زحمتشون کنه
ممنون بهنام جان. خدایشان بیامرزاد
خدا زحمتشو كنه