خانه / نوشته‌هایش / نمایش‌نامه‌هایش / نمایشنامه"کاسه عسل"

نمایشنامه"کاسه عسل"

نوشته: محمد حسن ارجمندی

راوي

روزي يكي از دوستاي خياط يه كاسه عسل كوهستان بهش داد و گفت :« بگير، اين همون عسليه كه تعربفش رو مي كردم . مثل اين عسل هيچ جا پيدا نمي‌كني.»

خياط كاسة عسل رو گرفت و بي اونكه كسي ببينش -كه بخواد كار به تعارف بكشه- خودش رو رسوند مغازه.

دو ساعت نگذشته بودكه يادش افتاد بايد فيش تلفن مغازه‌ رو پرداخت كنه.به شاگردش كه پسربچة شكمويي بود گفت:

راوي(در نقش خياط)

من مي رم‌ بانك، به اين كاسه دست نزنيا، سمّه، براي سمپاشي درختاي باغچه گرفتم

بازيگر

چشم اوسّا

راوي(در حال رفتن)

راستي اين پيرهنه پسراسمال آقاست، براي داماديش دوختم،بعد از ظهر میاد دنبالش، اشتباهی

 به كسي نديش

بازيگر

چشم اوسا

راوي(رو به مردم)

همين كه خياط پاش رو از مغازه گذاشت بيرون شاگرد شكمو نگاهي به كاسة

عسل انداخت و گفت:

شاگرد

عجب عسليه، خوب شد اوسا رفت؛ حالا  مي تونم يه دل سير عسل بخورم.(كاسه را برمي‌دارد و كمي فكر مي‌كند) حالا با چي بخورمش ؟

با چايي ،خيلي مزه مي‌ده……نه حيفه با چايي بخورمش

اين عسل با يه نون داغ، خيلي مي‌چسبه….. اما نونوايي كجا اينجا كجا .

راوي

همین موقع یه آقایی با دوتا نون داغ  داشت از جلوي مغازه رد مي‌شد، پسر نگاهی به پیرهن مرد انداخت و دید که مرد، پيرهن كهنه‌ای  به تن داره یه فکری مثل برق از ذهنش گذشت. دویید و مرد رو صدا كرد …..مرد وارد مغازه شد

بازيگر(شاگرد)

عمو جان پيرهن مي خواي؟

راوي(در نقش عابر)

پيرهن !

بازيگر

 اگه يکی از نونات رو بهم بدی ، اين پيرهن رو می‌دم بهت

راوي(عابر)

منو كشوندي تومغازه سر به سرم بذاري؟ مگه باهات شوخي دارم؟

بازيگر

شوخي چيه؟ جدي مي‌گم

نون رو بده، پيرهن رو بردار و برو

راوي(لبخند مي‌زند)

جدي بردارم؟

بازيگر

بابا زود باش ديگه

راوي

خلاصه شاگردخياط،  پيرهن پسراسمال آقا رو داد و يه نون گرفت

و افتاد به جون كاسة عسل . در عرض چند دقيقه طوري كف كاسه عسل رو درآورد كه انگار اصلاً عسلي توش نبوده، نيم ساعت از اين دستبرد ناجوانمردانه نگذشته بود كه خياط برگشت.

به قول معروف: نه دگر از تاك نشان بود و نه از تاكِنشان

غرشي كرد و به شاگرد گفت:

راوي

پيرهن پسراسمال آقا كو؟

بازيگر

عصباني نشو تا بگم؟

راوي

بنال

بازيگر

من داشتم مغازه رو تميز مي‌كردم، يكين ناغافل پيرهن رو برداشت و برد

پيش خودم گفتم اگه الان اوستا بياد حتماً منو مي‌كشه براي همين نصف كاسه سمّ رو سركشيدم بلكم بميرم اما نمردم ؛ گفتم همه‌شو بخورم بلكه افاقه كنه اما نكرد

فعلا كه نمردم ….حالا اختيار با شماست

درباره‌ی admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *