خانه / نوشته‌هایش / نمایش‌نامه‌هایش / نمایشنامه کوتاه بدحساب نوشته ارجمندی

نمایشنامه کوتاه بدحساب نوشته ارجمندی

نویسنده: محمد حسن ارجمندی

راوي

تو زمانهاي قديم يه آدم بدحسابي بود كه همه رو آسي كرده بود

به بيشتر كسبة ومردم شهر بدهكار بود، از اين و اون پول قرض مي‌گرفت و

پس نمي داد، چندين نفر ازدستش به قاضي شكايت بردن

قاضي خواستش تا باهاش صحبت كنه

راوي(قاضي)

تو چرا قرض مردم رو نمي دي؟برای چی اينقدر مردم رو اذيت مي كني؟

بازيگر

چرا مي‌دم

راوي

پس چرا اينقدر شاكي داري؟

بازيگر

جناب قاضي من نيتش رو دارم که بدهی مردم رو بدم، اما شرايط مهيا نمی‌شه

راوي

پس نيتش رو داري ! خوب بازم گلي به گوشة جمالت كه نيت نداري پول مردم رو بالا بکشی ، حالا چرا شرايطش مهيا نمي‌شه

بازيگر

من اولش فقط به يكي بدهكار بودم، از ديگری قرض كردم تا پول اولی رو بدم

بعد از نفر سوم گرفتم تا پول نفر دوم رو بدم ، اين طوري بود كه به خيلي‌ها بدهكار شدم

راوي

ملكي، زميني، مالي، داريي‌اي نداري بفروشي بدهي مردم رو بدي؟

بازيگر

نه ، هيچي ندارم

راوي

پس با پولايي كه گرفتي چي كار كردي؟

بازيگر

خودمم نمي‌دونم

راوي(با كلافگي)

پس چاره‌اي ندارم جز اين كه دستور بدم

تو شهر بچرخوننت و به همه بگن تا كسي ديگه به تو قرض نده

راوي(رو به مردم)

  يه خركچي صدا كردن و قرارشد مرد بدحساب رو…..(بازيگر كه هنوز در نقش خود است به راوي نزديك مي شود وروي شانة او مي زند)

بازيگر

آقاي قاضي من چي كار كنم؟

راوي

فعلا منتظر باش تا يه الاغ بيارن(راوي مي خواهد ادامه دهد)بله قرارشد مرد بدحساب رو سوار مركبي  كنند و توشهر بچرخونند تا….(باز بازيگر روي شانه راوي مي زند)

بازيگر

آقاي قاضي ! داري دو سكه به من قرض بدي يه چيزي بخرم؟

دارم از گرسنگي تلف مي شم

راوي(با عصبانيت او را عقب مي راند )

قرار شد تو شهر بچرخونند تا ديگه كسي به اين(اشاره به بازيگر مي كند) پول قرض نده

خلاصه مرد بدحساب رو سوار الاغ كردند خركچي، الاغ رو مي كشيد و جارچي جار مي‌زد كه:« اي مردم يا به اين مرد پول ندین يا اگر مي‌دن اميدي به پس دادن پولتون نداشته باشيد»

مرد بد حساب خونسرد پشت الاغ نشسته بود و تو ذهنش دفتر خاطراتش رو كه ظاهراً اون هم از كسي قرض گرفته بود ورق مي زد، يادش روزي افتاد  كه رفت تا از يه حاجي بازاري كه دست بخشنده‌اي داشت پول قرض بگيره

بازيگر

آوازة  كرم و بزرگواري شما ورد زبون مردم شهره

راوي(در نقش حاجي پيري با لهجة اصفهاني)

 كارت چيه پسرم؟چي چي مي‌خواي؟

بازيگر

اگه می‌شه صد سكه بهم قرض بديد

راوي

كِي پس مي‌دي؟

بازيگر

يه ماه ديگه

راوي

باشه بهت مي‌دم

بازيگر ( با خوشحالي)

جدي مي گید؟

راوي

آره، منتها قبلش يه سئوال ازت دارم

بازيگر

بفرماييد

راوي

 وقتي خيلي گرسنه‌اي ، سفرة غذا رو تو مي ندازي يا زنت؟

بازيگر

خوب معلومه من

راوي

وقتي سير شدي چي؟تو سفره رو جمع مي كني يا زنت؟

بازيگر

خوب …زنم

راوي

بروعمو جون؛ تو به من پس پول بده نيستي

راوي(رو به مردم)

ديگه غروب شده بود.جارچي رفت ومرد بد حساب  هم از الاغ پياده شد.

راهش رو گرفت كه بِرِه ، خركچي صداش كرد

راوي(درنقش خركچي)

هاي عمو! كجا؟

بازيگر

خرابه‌اي كه خونه صداش مي‌كنم

راوي

پول من چي مي‌شه؟

بازيگر

پول تو؟!

راوي

از صبح تا با الاغم تو شهر چرخوندمت،كرايه‌اش رو  بده

بازيگر(به شدت مي خندد)

كرايه الاغت؟!

راوي

بله كرايه الاغم

بازيگر

الاغت فهميد از صبح تا به حالا براي چي پشتش نشستم، تو نفهميدي؟

مرد حسابي من اگر پول داشتم كه تو شهر نمي چرخوندنم تا كسي بهم پول نده

راوي سرش را به زير مي اندازدو ازيك طرف  صحنه و بازيگر در حالي كه مي‌خندد از سوي ديگر خارج مي شود

درباره‌ی admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *