خانه / نوشته‌هایش / نمایش‌نامه‌هایش /  نمایشنامه "راهزنی"

 نمایشنامه "راهزنی"

 نوشته محمد حسن ارجمندی

راوی

روزی مردی  رفت پیش یه عارف بزرگ و سرشناس به نام شیخ صدرالدین

بازیگر(به طرف راوی می‌رود)

خدمتتون رسیدم تا مشکلم رو حل کنید

راوی

مشکلت چیه جوون؟

بازیگر

  دست به هر کاری که می‌زنم، به نتیجه نمی‌رسه

مدت‌هاست بی‌کارم و زندگیم به سختی می‌گذره

(آهی می‌کشد)کسی شرمندة خونواده‌اش نشه

راوی

حرفه‌ای، فنی ، هنری بلد نیستی؟

بازیگر

یه زمانی شکارچی شاه بودم، بعد از اون اتفاق از شکارگاه سلطنتی اخراج شدم

 تیرانداز قهاری هستم

راوی

برو گردنة شیرافکن، اونجا یه غاری هست،

مخفی‌گاه راهزن‌هاییه که راه رو برکاروان‌ها می‌بندند

سرکرده‌شون مرد بلندقدیه به نام تیموره،‌ برو پیشش بگو منو فلانی فرستاد

بازیگر

خوب، بعدش

راوی

خوب نداره،‌ مگهتو کار نمی‌خوای، خوب اون کار بهت می‌ده

بازیگر

چه کاری؟

راوی

خوب معلومه راهزنی(راوی رو به مردم) مرد خیلی تعجب کرد،

ازعارف کار خواسته بود اما اون حواله‌ش کرده بود به سرکردة دزدا و راهزن‌ها؛

پیش خودش فکر کرد :”یعنی یه عارف خداشناس از من می‌خواد برای امرار معاش برم

دزدی؟ من که ازش نون حروم نخواستم که بهم می‌گه برم گردنه‌گیری کنم”

مرد نرفت،‌ هر چه کرد باز وضعیتش همونی بود که بود. چند روز گذشت تا این که  یه روز عارف رو دید(در نقش عارف رو به مرد)

تو هنوز نرفتی؟

بازیگر

نه

راوی

مگه نگفتم برو؟

بازیگر

چشم می‌رم

راوی(رو به مردم)

مرد که دیگه چاره‌ای نداشت از شهر خارج شد و رفت به طرف گردنة شیرافکن؛

راهزن‌ها تا دیدن یه غریبه داره به طرف مخفی‌گاهشون نزدیک می‌شه

سریع دوره‌اش کردند.مرد هرچی می‌گفت با تیمور خان کار داره، کسی حرفش رو باور نمی‌کرد.راهزن‌ها فکر می‌کردنداون از نیروهای حکومتیه که برای جاسوسی اومده ،

 دست و پاش رو بستند و بردنش پیش تیمور

راوی(در نقش تیمور)

مردک! این دور و برا چی کار می‌کردی؟برای جاسوسی اومدی؟ آره؟

بازیگر

  من از طرف شیخ صدرالدین اومدم

راوی

شیخ صدرالدین؟!(رو به مردم)تیمور تا اسم شیخ صدرالدین رو شنید سریع دستور داد دست و پاش رو باز کردن و مرد رو احترام کرد

راوی(در نقش تیمور)

  چی کار می‌تونم برات بکنم ؟

بازیگر

بیکاربودم و کارو باری نداشتم،

برای چاره‌جویی رفتم خدمت شیخ ، ایشون به من گفت بیام خدمت شما

راوی

چه کاری بلدی؟

بازیگر

من تیرانداز ماهری‌ام

راوی

خیلی خوبه، باید امتحانت کنم

بازیگر

من آماده‌ام

راوی

اگه اون طوری باشی که می‌خوام،‌می‌تونی از امشب کارت رو شروع کنی

(رو به مردم) شب شد.قرار بود راهزن‌ها به قافله‌ای که قرار بود از گردنه رد بشه حمله کنن

مرد هم تو این حمله شرکت داشت اما نه تیری انداخت نه کسی رو مجروح کرد، بیشتر ناظر بود

راهزن‌ها همة اموال قافله رو چپاول کردن.تیمور دست تاجری که مال‌التجارة زیادی ازش گرفته بودند رو به دست مرد سپرد تا ببره تو بیابون و خلاصش کنه

مرد، تاجر رو کت‌بسته تحویل گرفت و راه افتاد.

 تو تاریکی شب و حسابی دور شد ند

دیگه صدای هیاهوی قافله نمی‌یومد، مرد که تا به حال کسی رو نکشته بود به تاجر گفت:

بازیگر

حقیقتش من دلِ کشتن کسی رو ندارم، دستت رو باز می‌کنم راهت رو بگیر و برو

راوی(تاجر)

من چطورمی‌تونم محبت تو رو جبران کنم؟

بازیگر

نیازی به جبران نیست،‌سریع برو تا نیومدن،‌ من یه جوابی بهشون می‌دم

راوی

منو تو شهر باشتین همه می‌شناسن، از هر که بپرسی،‌ خونة منو نشونت می‌ده

حتما یه سری به من بزن

بازیگر

  زودتر برو ، عجله کن

راوی(رو به مردم)

تاجر تو سیاهی شب فرار کرد و مرد که روحیه‌اش با این کارا سازگار نبود ،پیش تیمور نموند و به شهر خودش برگشت اما همیشه این سئوال تو ذهنش بود که چرا شیخ اونو فرستاد پیش تیمور؟

زندگی‌اش به همون منوال گذشت تا این که یه روز تصمیم گرفت برای دیدن برادرش به شهر باشتین بره، وقتی به شهر باشتین رسید پیش خودش گفت: یه سری هم به تاجر بزنم

نشونی خونة تاجر رو از برادرش گرفت و رسید به خونة تاجر

خونه که چه عرض کنم؟!  یه عمارت بزرگ و با شکوه بود

دَرِ عمارت رو زد و خودش رو معرفی کرد.تاجر تا خبردار شد که

کی دم دره، دوان دوان خودش رو به مرد رسوند و با احترام دعوتش کرد داخل و حسابی ازش پذیرایی کرد.دیگه شب شده بود مرد می‌خواست خداحافظی کنه و بره.

تاجربعد از این که کلی اصرار کرد که مردچند روز دیگه پیشش بمونه، یه صندوقچه به مرد داد وگفت:

راوی

دوست دارم این هدیه رو از من قبول کنی

بازیگر

هدیه برای چی؟

راوی

برای این که اون شب جوون منو نجات دادی

بازیگر

من نکشتمت چون نمی‌تونستم این کار رو بکنم

راوی

به هر حال تو لطف بزرگی در حق من کردی،من زندگیم رو مدیون توام،

 خواهش می‌کنم قبول کن

(رو به مردم) مرد قبول کرد .وقتی به خونة برادرش رسید و در صندوقچه رو باز کرد

دید یه صندوقچه پر از طلا و جواهره

مرد اونجا بود که به حکمت کار عارف پی برد.عارف تمام این وقایع رو می‌دونست برای همین مرد رو پیش تیمور فرستاد .بنابراینهم خون یه بی‌گناه ریخته نشد هم مرد تونست این هدیه رو سرمایة کار خودش بکنه و به زندگیش سر و سامونی بده

درباره‌ی admin

حتما ببینید

نمایش‌نامه کوتاه شاعر و خسیس(نوشته ارجمندی)

 نوشته: محمد حسن ارجمندی راوی داستان را رو به دوربین تعریف می‌کندو بازیگر در نقش …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *