خانه / فیلم‌هایش / مستند‌هایش / قصه باران / فیلم‌نامه و نریشن مستند قصه باران

فیلم‌نامه و نریشن مستند قصه باران

شعر تیتراژ:

باران گرفت، قصة باران شنیدنی است                      

این قصة رسیدن و بودن، ستودنی است

———————————————

نریشن آغاز

خیلی‌ها فکر می‌کنن دوران دفاع مقدس با آتش‌بس تموم شد .

شاید جنگ تموم شده باشه اما دفاع مقدس،… نه.

تا وقتی زمین‌های ما آلوده به مین و خمپاره‌است، تا وقتی پیکر پاک بچه‌های ما مثل گلبرگ‌های یه گل تو زمین جبهه‌ها پراکنده‌است.

تا وقتی جانبازهای ما یادگاری‌های جنگو با خودشون حمل می‌کنن ، تا وقتی خونواده‌هایی هنوز چشم‌انتظارن که جووناشون از جبهه برگردن، دفاع مقدس تموم نشده.

هنوزم آدمایی هستند که با همون حال و هوا، تو کوچه‌های دفاع مقدس قدم می‌زنن و آستین همتشون همچنان بالاست. آدمایی که دیروز تخریب‌چی بودن و امروز زمین‌هامون رو پاکسازی می‌کنن. آدم‌هایی که جوونشونو گذاشتن کف دستشون و زدن به صف حادثه.

آدمایی که دیروز سربند یاحسین می‌بستن و امروز با رمز یاحسین پیکر‌های پاک شهیدامونو تو کوچه پس کوچه‌های جبهه‌ها پیدا می‌کنن.

آدم‌هایی که کارهای بزرگی می‌کنن  ولی کسی نمی‌شناسشون. شهادت رو درک کردند ولی زنده‌اند. شهادت که به رفتن نیست.خیلی‌ها شهادتو درک کردن و رفتن، خیلی‌هام درک کردن و‌ موندن. اگه این شهدای زنده نمی‌موندن کی می‌خواست  قصة‌باران رو برامون تعریف کنه؟

 ————————————

 سکانس یک:

روز- داخلی- دفتر آقای حیدری

حسن وارد دفتر آقای حیدری می‌شود و حیدری پیش پایش بلند می‌شود. خیلی صمیمانه  با او دست می‌دهد و پیش از آنکه بنشیند.یک فیلم‌نامه (چند برگه A4) به حیدری می‌دهد.

حسن : اینم سناریوی حضرتعالی.

حیدری :   اصلاحاتی که گفتم ….

حسن(به میان حرفش می‌رود) : همه رو انجام دادم.

حیدری(برگه‌ها را تورق می‌کند) : دستت درد نکنه.

حسن : خواهش می‌کنم

حیدری : خوب چه خبر؟

حسن : سلامتی. شما اینجا چایی ندارید؟

حیدری(به شوخی) : بذار بررسی، الان می‌گم برات بیارن. کار جدید چی داری؟

حسن : دارم رو یه فیلم‌نامه در مورد بچه‌های تفحص  کار می‌کنم، خلاصه داستانشو نوشتم، فقط تحقیقش مونده. دنبال یکی می‌گردم … راستی تو کسی رو نمی‌شناسی تو کار تفحص باشه؟

حیدری(بلافاصله) : داداش سعید.

حسن(با تعجب) : سعید؟

حیدری: سعید حسینی.

حسن : مگه داداشش تو کار تفحصه؟

حیدری : مگه نمی‌دونی؟

حسن : جدی می‌گی؟ چرا زودتر نگفتی؟

حیدری لبخند می‌زند و سری تکان می‌دهد. حسن موبایلش را درمی‌آورد و شماره سعید را پیدا می‌کند و به او زنگ می‌زند و سعید گوشی را برمی‌دارد و در حالی که از اتاق خارج می‌گوید : سلام سعید جان…..

حیدری دست نوشته‌های حسن را برمی‌دارد و نگاه می‌کند.

 ————————————–

نریشن قبل از رفتن به دیدار سید منصور

اولین بار که تلفنی باهاش صحبت کردم صدای گرم و لهجة زیبای خرمشهریش منو گرفتو تو همون چند دقیقه دلمو به ضریح خلق و خوی خوشش گره زد. چند تا خاطره که از روزهای تفحص برام تعریف کرد بی‌اختیار بهش گفتم : «آقای حسینی! می‌دونستی قصه‌گوی خیلی خوبی هستید؟! »

صحبت‌هاش اِنقدر شیرین بود که نمی‌تونستم به یک ربع صحبت تلفنی راضی بشم . ازش پرسیدم : تهران تشریف نمی‌یارین؟ اگه بشه می‌خوام ببینمتون.

وقتی گفت: “اتفاقا دو هفته دیگه یه کاری دارم باید بیام تهران” کلی ذوق کردم و قرار شد آقا سعید،‌ قرار این دیدار رو  بذاره”.

درباره‌ی admin

حتما ببینید

خاطره ساخت مستند قصه باران- قسمت دوم

ادامه خاطرة محمد حسن ارجمندی از تولید مستند قصه باران: همان طور که گفتم در …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *